ستاسو براوزر د PDF فایلونو ښودلو ملاتړ نه کوي.
خلاصول<<سرنوشت بی رحم>> داستان واقعی زندگی خانواده ای از عشایر را نقل می کند که در آن دختر کوچک آن ها در اثر حادثه ای می میرد. در بخش هایی از این کتاب می خوانیم: دخترک باز هم با صدایی ضعیف و پر از درد گفت: مادر من می میرم؟؟ مادر دستی به موهای خشک شده دخترش کشید و در حالی که از اخم پیشانی اش چروک شده بود گفت: دیگر این حرف را نزنی. تو که چیزیت نیست یکم بدنت زخم شده است. این جمله را در حالی گفت که بغض گلویش را می فشرد و نمی توانست کلماتش را درست ادا کند....